تبليغاتX
..جایی برای گفتن

..جایی برای گفتن

هراس مدار از آن که بگویند ترانه یی بیهوده می خوانید

یا دیان...

 

هر قدیسه ای گذشته ای داره و هر گناهکاری آینده ای.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 1:8 AM توسط از ماه |


 

...

سوم شخص: گاهی دلم خیلی برای خودم میسوزه.

دوم شخص: اگه قرار باشه دلمون واسه خودمون بسوزه..دل همه یه عمر باید بسوزه و وقتی برای زندگی کردن نمی مونه.

اول شخص: همیشه وقتی دلم میگیره به این فکر میکنم که زندگیمون هر چی که هست خودمون انتخاب کردیم.

راوی: دوم شخص لبخند زد. اول شخص جواب داد. سوم شخص سکوت کرد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 9:34 PM توسط از ماه |


 

فقط یه امید که منو وا میداره به نگه داشتن این رابطه  

اگه نباشه این امید..با گفتن دو کلمه همه چیو تموم میکنم

دیگه بسه...

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 9:4 PM توسط از ماه |


 

 

افروخته یک به یک سه چوبه کبریت در ظلمت شب

نخستینش برای دیدن تمامی رخسارت

دومین برای دیدن چشمانت

آخرین برای دیدن دهانت

و تاریکی کامل تا آن همه را به یاد آرم

در آن حال که به آغوشت میفشارم...

 

«ژاک پره ور»

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 1:41 AM توسط از ماه |


یا ستارالعیوب..

 

رفتی که نباشی

من هم نباشم

همیشه اختیار با خودت بود بمانی یا بروی

دو سه روز است که برگشتی

می ترسم فیلت یاد هندوستان کند..

 

 

 

پ.ن:شاید ذهنتان را منحرف کنم با نوشته هایم اما من عاشق  نیستم...

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 3:27 AM توسط از ماه |


 یا اللٌه..

 

 

سردی کدورتم از نگاه مشتاقش نکاست..مهربانیش آنقدر توانا نبود که با خودم نگویم صورتش چقدر تکراریست..

اینک شادمو از شادیم ناراضی..یک بغل بی تفاوتی میخواهم

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 2:56 AM توسط از ماه |


یا دیان...

 

این روزا حال کسی رو دارم که توی ارتفاع زیادی روی یه طناب ایستاده و میترسه به پایین پاش نگاه کنه..

منم توی بلندای هولناک امروز می ترسم به آینده نگاه کنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:10 AM توسط از ماه |


 

وقتی به تو نزدیک میشوم... یک جمله را یاد آورم میشوی

" آواز دهل شنیدن از دور خوش است "     

ـــــ

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:2 AM توسط از ماه |


چقدر لحظه سخت می شود...

وقتی نگاهت سرزنش گر میشود

از نگاه تو میگریزم به زمین سلام میکنم

اینک به حضورت هم سرزنش آموخته ای!!

... تا تو خالی شوی و آرام

چشم در چشم تو میبافم...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 1:25 AM توسط از ماه |


 

توی اتوبوسیم....هوا تاریکه....

اگه چراغهای خیابون یاری نکنن ...چهره ی به ظاهر عصبانی یا واقعا عصبانی شو هم نمیبینم

اتوبوس شلوغه هیچی از همهمه ی مردم رو نمیشنوم...

حرفی نمیزنه... سراپا گوش بودم اما واسه اون تا بشنوم...اما سکوووووووت.

سکوت آزارم میده...اما حرفهای بی معنی و بیهوده که فقط پر کننده ی سطرهای سکوته بیشتر!!!

وقتی به مقصد میرسم آرزوی لحظه ی غمباری که گذشت رو میکنم!

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 0:7 AM توسط از ماه |


یا ستار العیوب..

یاد حرفهای گذشته هست که سرپا هستم

گرنه گاه بی مهری ها و گاه خوب بودن ها مرا خرد می کند..

چون گذشته،صدایت بوی امید نمی دهد

ومن .. در پس هر دیدار می گویم مبادا دروغ بود

و در پس هر مبادا زبان به دندان می گزم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 0:31 AM توسط از ماه |


به اسماءگفتم من ستونهای برق رو خیلی دوست دارم.

با چرا نگام میکنه!؟

میگم:چون از هم دورن اما با همن.

لبخند کش داری زد و به ستونها که میدویدند نگاه کرد!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 5:1 AM توسط از ماه |


ای دانا بر پریشانیم

 

 

یاد اون دو سالی که پیشم بودی و نمی دیدمت.. دلمو به درد میاره

حالا که داری میری بازم دلم به درد اومده

فقط واست دعا می کنم..

 

چه کنم با تو اگر که مدارا نکنم..

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 2:16 AM توسط از ماه |