هر قدیسه ای گذشته ای داره و هر گناهکاری آینده ای.
هراس مدار از آن که بگویند ترانه یی بیهوده می خوانید
...
سوم شخص: گاهی دلم خیلی برای خودم میسوزه.
دوم شخص: اگه قرار باشه دلمون واسه خودمون بسوزه..دل همه یه عمر باید بسوزه و وقتی برای زندگی کردن نمی مونه.
اول شخص: همیشه وقتی دلم میگیره به این فکر میکنم که زندگیمون هر چی که هست خودمون انتخاب کردیم.
راوی: دوم شخص لبخند زد. اول شخص جواب داد. سوم شخص سکوت کرد.
فقط یه امید که منو وا میداره به نگه داشتن این رابطه
اگه نباشه این امید..با گفتن دو کلمه همه چیو تموم میکنم
دیگه بسه...
افروخته یک به یک سه چوبه کبریت در ظلمت شب
نخستینش برای دیدن تمامی رخسارت
دومین برای دیدن چشمانت
آخرین برای دیدن دهانت
و تاریکی کامل تا آن همه را به یاد آرم
در آن حال که به آغوشت میفشارم...
«ژاک پره ور»
یا ستارالعیوب..
رفتی که نباشی
من هم نباشم
همیشه اختیار با خودت بود بمانی یا بروی
دو سه روز است که برگشتی
می ترسم فیلت یاد هندوستان کند..
پ.ن:شاید ذهنتان را منحرف کنم با نوشته هایم اما من عاشق نیستم...
سردی کدورتم از نگاه مشتاقش نکاست..مهربانیش آنقدر توانا نبود که با خودم نگویم صورتش چقدر تکراریست..
اینک شادمو از شادیم ناراضی..یک بغل بی تفاوتی میخواهم
این روزا حال کسی رو دارم که توی ارتفاع زیادی روی یه طناب ایستاده و میترسه به پایین پاش نگاه کنه..
منم توی بلندای هولناک امروز می ترسم به آینده نگاه کنم.
وقتی نگاهت سرزنش گر میشود
از نگاه تو میگریزم به زمین سلام میکنم
اینک به حضورت هم سرزنش آموخته ای!!
... تا تو خالی شوی و آرام
چشم در چشم تو میبافم...
توی اتوبوسیم....هوا تاریکه....
اگه چراغهای خیابون یاری نکنن ...چهره ی به ظاهر عصبانی یا واقعا عصبانی شو هم نمیبینم
اتوبوس شلوغه هیچی از همهمه ی مردم رو نمیشنوم...
حرفی نمیزنه... سراپا گوش بودم اما واسه اون تا بشنوم...اما سکوووووووت.
سکوت آزارم میده...اما حرفهای بی معنی و بیهوده که فقط پر کننده ی سطرهای سکوته بیشتر!!!
وقتی به مقصد میرسم آرزوی لحظه ی غمباری که گذشت رو میکنم!
یا ستار العیوب..
یاد حرفهای گذشته هست که سرپا هستم
گرنه گاه بی مهری ها و گاه خوب بودن ها مرا خرد می کند..
چون گذشته،صدایت بوی امید نمی دهد
ومن .. در پس هر دیدار می گویم مبادا دروغ بود
و در پس هر مبادا زبان به دندان می گزم...
با چرا نگام میکنه!؟
میگم:چون از هم دورن اما با همن.
لبخند کش داری زد و به ستونها که میدویدند نگاه کرد!
ای دانا بر پریشانیم
یاد اون دو سالی که پیشم بودی و نمی دیدمت.. دلمو به درد میاره
حالا که داری میری بازم دلم به درد اومده
فقط واست دعا می کنم..
چه کنم با تو اگر که مدارا نکنم..